تبليغاتX
...

دست هایت...

 بهانه ای برای تکرار شدن .

من ...

تکرار نخواهم شد


ادامه مطلب
|

3(يا به قول خودت 4 شهريور!!)

 تولدت مبارك

عشق قديمي...

|

امشب تنهایم . آن‌هم زیاد . خودم را می‌گویم. خلوت بودنم را خوب حس می‌کنم. خسته‌ام . چه شبی‌ است امشب؛ سیاه !! می‌خندم ٬ آخر هر شب سیاه است . البته اگر چراغ‌ها را روشن نکنیم. نه فرقی ندارد. شب سیاه است و مهتاب ...

نمی‌دانم . من ٬ شبم . من ٬ تاریکم ... که تنهایی من تاریکی جنگل من است ... به یاد می‌آورم آنروز که از جنگل می‌نوشتم ... در بیشه‌زار زندگی ٬ هیچ‌جا را نمی‌بینم. یادم می‌آید آنروز که در جنگل میدویدم ... از رفتن می‌ترسم . آخر همه جا شب است . همه جا تاریک است ٬ تیره و تار . شب است . تمام آفرینش من ٬ تمام بودنِ پیرامون من ٬ شب است . می‌شنوم ٬ صدای تپش قلبم است ٬ نمی‌شنوم . نه می‌شنوم اما
...

جز ضربان مهلک قلبم هیچ صدایی نمی‌شنوم . چه سکوت وحشتناکیست ؛ زیستن را می‌گویم
.

...
که زیستن سکوت دهشتناکیست که ضربان بودن تنها تازیانه‌هایی هستند که گهگاه این سکوت را میشکنند تا با بی‌رحمی نگذارند به نبودن عادت کنیم !

چه تنفری دارم من از این فریب: « عادت ». خنده دار است ولی ... دردآور . عادت یک دروغ است که همه مجبوریم آنرا بپذیریم . آخر اگر به زیستن ٬ به بودن ٬ به زندگی ٬ به روزمرگی ٬ به دم‌زدن در آلودگی بازدم دیگران ٬ به لذت‌های پوچ هر روزه ... به هر چیز ... « عادت » نکنیم ٬ چه بکنیم
!!

واقعاً خنده‌دار است و من با تنفر می‌خندم
!!!

******************



هر چه سعی می‌کنم صدای نفس زدنم را نمی‌شنوم . می‌ترسم . من به نفس کشیدن « عادت » دارم !! اما ... من از عادت متنفرم !! من دوست دارم خرق عادت کنم . خرق عادت یعنی معجزه . من می‌خواهم تمام عادت‌ها را پاره کنم . حتی نفس کشیدن را . من از روزمرگی پوچ این این زندگی حالم به هم می‌خورد. من می‌خواهم پرواز کنم ( یک کار تازه ) . آری چرا که نه . من پرواز خواهم کرد. باور کنید.

از در بیرون می‌زنم . آه یادم نرود کلید پشت بام را بردارم . آخر باید پریدن را از یک بلندی امتحان کرد . من به بلندی می‌روم . دست‌هایم را باز می‌کنم. آنها بال‌های منند. چه لذتی دارد . من تا کنون این کار را امتحان نکرده ام . یک کار تازه. جالب است. من می‌خواهم پرواز کنم ٬ خوشحالم . « ضربان قلبم » تند شده است. صدایش را میشنوم . احساس می‌کنم صدای قلبم مهربانتر شده است . « تنفس »‌ می‌کنم. من آسمان را دوست دارم. من می‌پرم .

... اما ...

من که بالی برای پریدن نداشتم . چه خواهد شد ؟! می‌خواهم فکر کنم ٬ اما همه چیز سریع اتفاق می‌افتد . من برای فکر کردن وقتی ندارم .

من سقوط می‌کنم ....



باز هم تنهایم . امشب ... همه‌جا تاریک است . حتی چراغ‌ها . سعی می‌کنم احساسم را دوباره تجربه کنم. اما ...
نمی‌توانم احساس کنم.


ناگهان می‌ترسم...

اما نه ... من همه چیز را فقط فراموش کرده‌ام !!!

ولی من سقوطم را به یاد می‌آورم . و ضربان قلبم را و صدای نفس کشیدنم را
و تاریکی شب را
و خلوت زیستنم را .
من « بودنم » را به یاد می‌آورم . اما ...

هر چه گوش میدهم صدای تپیدن قلبم نمی‌آید. ضربان مرگبار او بر وجودم خاموش شده است . نمی‌شنوم . حتی صدای نفس کشیدنم را . سعی می‌کنم . گوش می‌دهم . اما بی‌فایده است .

من واقعاً می‌ترسم . من باید فریاد بکشم .
نمی‌توانم فریاد بکشم .



من باید گریه کنم . من همیشه گریه می‌کردم . باید سعی کنم ... اما ...
نمی‌توانم گریه کنم.



گوش می‌دهم . من باید صدای بودنم را بشنوم . من دوست دارم به زیستن عادت کنم. من حتی پوچ بودن را دوست دارم ٬ اما ... صدایی نمی‌آید !
من نمی‌توانم باشم ...



من دیگر نیستم . این نبودن من است که به جای من سخن می‌گوید . و من حتی نمی‌توانم بخندم به نیشخندی ٬ یا بگریم ٬ یا فریاد بزنم ٬ متنفر باشم ٬ بخواهم ٬ بجنگم ٬ احساس کنم ٬ فکر کنم ٬ ... یا حتی نبودنم را عادت کنم .

... و دیگر هیچ .

|

عزیزم !
تو فقط به خاطر من حکم رو می بردی
!
من پشت سرت بودم وقتی برمیگشتی و با چشمک می گفتی دل یا گیشنیز
!
واسه عشق تو گیشنیز که سهله ! تره هم نباید خورد می کردم
!
دل سگو عشقه
!!
پ . ن ! :این بار من حکم رو تعیین کردم ! و تو خیلی راحت باختی

آخه منی نبود که قانعت کنه " حکم می تونه دل نباشه ." ...

|